Archive for ژوئیه 2011

ستاره بازان

کتاب «The Talent Scout» نوشته رومن گاری ست که خودش به فرانسوی برگردانده و نامش را در فرانسه به ستاره خواران تغییر داده است. این کتاب توسط مهدی نسرین به فارسی برگردانده شده و عنوان بسیار زیباتر ستاره بازان برایش انتخاب شده است. مترجم از انتشارش در ایران مایوس شده و به همین دلیل آن را در یک وبلاگ در اختیار دیگران گذاشته است.

نام کتاب در انگلیسی به بخشی از رمان اشاره دارد که ژنرالی قدرتمند و زورگو در کشور آمریکای لاتین، هم زمان عاشق اجراهای شعبده باز و سیرک است، و در نسخه فرانسوی، به قول مترجم اشاره ای همزمان به مردمان آمریکای لاتین دارد که با جویدن دایمی برگ های مخدر، در ستاره ها سیر می کنند و هم به هنر شعبده بازان و تردستان. رمان در بیست و سه فصل ارایه می شود و خط سیر داستان خطی با فلش بک هایی ست که ما را با شخصیت های نسبتا پرتعداد داستان آشنا می کند. در ابتدا به نظر می رسد که یک دیکتاتور دیوانه خیالی در کشوری آمریکای لاتین نمی بایست ارتباط چندانی با وضعیت امروزین مردمان ایران زمین داشته باشد، اما در واقع برداشتی شاعرانه است از چرایی رفتار خودکامگی. من نسخه انگلیسی یا فرانسوی را نخواندم و مترجم هم صحبتی از سانسور نکرده است ، ولی ترجمه روان، همه فهم و به غایت خواندنی ست.

رمان بار طنز مطبوعی دارد و این در ترجمه به خوبی منتقل شده است. روابط میان شخصیت ها به خوبی قابل پیگیری ست و فضاسازی ها بسیار هوشمندانه است، به جای اینکه توصیفی خسته کننده از هر صحنه از داستان داده بشود، شرایط یک کشور مرتفع، صعب العبور، پر دردسر و به شدت فقر زده را اگر بتوانید تخیل کنید، به خوبی با رمان ارتباط برقرار می کنید. در جایی می خوانید که چطور این سرخپوستان توسط خارجی های مهاجم، خدایان شان را از ایشان گرفته شده ولی خدایان اخته جدیدی به جایشان نشانده شده که نمی توانند علت این همه بدبختی در زندگی را برایشان توضیح بدهد.

سوای از قطعات عمیقا طنزآمیز روایی، که همه پیش بینی های شما را به هم می ریزد (خلاف انتظار، دغل بازی و بی اخلاقی شخصیت ها توسط راوی ستایش می شود)، دیالوگ ها، جان ِ رمان اند. شخصیت هایی که به آرامی با پیش زمینه هایشان آشنا می شوید، از خلال دیالوگ هایشان خودشان را لو می دهند. برخلاف انتظار، ژنرال زورگو و حقه باز، که برای رسیدن به آنچه می خواهد دست به همه کاری زده و می زند، نقشی پر رنگ تر از مابقی شخصیت ها ندارد.

از جمله درخشانی های نوشته، شخصیت عروسک گردانی ventriloquist (کسی که می تواند بدون باز کردن دهان اش حرف بزند، معمولا همزمان به جای خودش و یک عروسک که با خود حمل می کند و معمولا یک شخصیت بداخلاق،رک و کم حوصله است که اسباب خجالت اش می شود) است که چیزهایی را از زبان عروسک می گوید که دیگران بنا به عرف، از آنها پرهیز دارند. کشیش متعصب، همواره حس بدی نسبت به عروسک و صاحب اش دارد، شاید چون ندای وجدانی ست که چندان علاقه ای به شنیدن اش ندارد. دخترکی که عمیقا اعتقاد دارد حرف زدن از شیطان به عنوان یک تجسم این دنیایی توسط کشیش،‌عامل باورمندی سرخپوست های خرافی به عقیده قدیمی شان در احترام گذاشتن به قدرت شیطان است. واکنش زیردستان نظامی ژنرال هم بسیار در توصیف مکانیک قدرت موفق است.

رمان چنین ادعایی ندارد، ولی برای من وسیله ای بود برای فهم اینکه چرا خرافه ابزار کلیدی در حکومت دیکتاتوری است. مردمانی که شیطان را حی و حاضر نبینند، احتمال دارد که سیاه بختی شان را گردن کسانی که به واقع مقصر هستند بیاندازند.

امیدوارم که مترجم وقت بگذارد و کتاب را به فرمت ای بوک که این روزها میان ایرانی ها هم بیشتر جا می اوفتد ارایه کند. همین طور خوشحال می شوم بنا به سنت محمود خان فرجامی، روشی برای پرداخت داوطلبانه مبلغی به عنوان حق الخواندن! پیشنهاد بدهد. معطل چه هستید؟ فصل اول را از اینجا شروع کنید.

در باب حماقت مذهبی

به نظر می رسد با حماقت مذهبی احاطه شده ایم، در امن ترین کشور اروپا، کسی در کمال سلامت عقلی، دست به آدم کشی می زند تا لفظ تروریسم، جلوی نام مسیحی هم بنشیند. در ایالات متحده هر چهار کاندیدای حزب جمهوری خواه ( که «حزب بزرگ قدیمی» نامیده می شود و امروزه GOP مخفف همان نام است )، شیادانی هستند که بلاهت مذهبی را به اسم اخلاقیات به خورد ملت می دهند. یک ابله دیگر پیدا شده و می گوید اینترنت عامل اصلی رشد بی خدایی میان نوجوانان آمریکایی ست. در ایران رمالی و جن گیری از دهان مملکت داران نمی اوفتد در افغانستان پسر هشت ساله را بدل از پدرش دار می زنند و در خاورمیانه، همچنان صبحت کردن از «مقدسات» بسیار وسیع اسلامی، می تواند عواقب خطرناکی در پی داشته باشد. ادیان در همه اشکال و صورت ها، هوادار نادانی و شاد بودن از این نادانی اند.

اما همه خبر ها بد نیست، دو روز پیش، بورد ایالتی آموزش و پرورش تگزاس، ایالتی که یکی از همین سیاستمداران حقه بازمذهبی فرماندار اش هست، با رای ۸ به ۰ به کتب آموزشی رای داد که «خلقت گرایی» را آموزش نخواهند داد و تنها فرگشت را به عنوان هسته علم زیست شناسی به کودکان آموزش خواهند داد. مذهبی ها در تمام ایالت های مرکزی و جنوبی که به کمربندی انجیل (bible belt) معروف اند راه افتاده اند و تلاش می کنند برای خلقت گرایی در کلاس درس جایی پیدا کنند. در این راه، آدم خریده اند که برایشان اراجیفی را به عنوان کتاب درسی سر هم کند، و میلیون ها نسخه اش چاپ کرده اند، افتاده اند دنبال شارلاتان هایی که نام دکتر مهندس داشته باشند تا به نفع حماقت خلقت گرایی سخنرانی کنند و بگویند که خلقت گرایی، رقیب تئوری فرگشت است و در این راه، حمایت تام دست راستی های سیاست را هم داشته اند. همه چیز جور بوده ، از سیاست مدار فرصت طلب که ماندن در منصب برایش از آینده کودکان مهم تر است، تا آدمی که پول می گیرد تا از حوزه تخصصی اش برای بلاهت تبلیغ کند. تنها یک چیز تا امروز، یکایک این حملات نادانی را به عقب رانده است: مردم! مردم عادی که در بورد آموزشی، در دادگاه به عنوان هیات ژوری و در سالن های شهرداری نشان داده اند که تفاوت بین داستان خرافی و علم را می فهمند و ارزش تحصیلات با کیفیت را برای آینده کودکان شان دست کم نمی گیرند.

پس این قدر ها هم آینده تاریک نیست.

دانایی توده ها

کتاب Wisdom of Crowds را حدود دو سال پیش خواندم ولی بنا به دلایلی فرصت نشد که آن را معرفی کنم.

کتاب نوشته یک ستون نویس بیزینس در نیویورکر است که در سال ۲۰۰۴ نگاشته شده است. عنوان کتاب کنایه ای ست به چارلز مک کی ، در عنوان مقاله ای که اشاره به «حماقت توده ها» کرده بود. کتاب با یک توصیف ساده شروع می شود: فرانسیس گالتون در یک مزایده فروش گاو های نر، متوجه می شود که وزن این گاوها که برای رقابتی بودن مزایده اعلام نمی شده، توسط معدل گیری از مجموع تخمین هایی که شرکت کنندگان در مزایده به دست می آید، از پیش بینی متخصصین خرید این حیوانات هم دقیق تر است. میانگین تخمین، تنها یک دهم پاوند با وزن واقعی حیوان فاصله دارد! او سپس به آزمایشی کنترل شده تر می پردازد میان دانشجویان که نشان داده قضاوت جمع، از قضاوت باهوش ترین فرد جمع همیشه بهتر است.

نویسنده توضیح می دهد که برتری تصمیم گیری غیرسازمان یافته، به دلیل برتری در شناخت، هماهنگی و همکاری نسبت به تصمیم گیری های کمیته های تخصصی یا «متخصصین امر» بهتر عمل می کنند. روند فکر کردن و هضم اطلاعات توسط مغز های بیشتر،‌بهتر انجام می شود و برتری عددی بسیار زیاد نسبت به وضعیت گروه خبره ها، باعث می شود که تصمیم ها عاقلانه تر و کم اشتباه تر باشد. هماهنگی به معنی شناختی ست که اعضای جامعه تصمیم گیر، از یکدیگر به دست می آورند و بر پایه اش عمل می کنند، مثلا در پیاده روهای فوق شلوغ،‌نیازی به مامور راهنمایی نیست. در همکاری، عنصر حیاتی «اعتماد» است که تنها از طریق رابطه داشتن به دست می آید.

مشکلی که در ابتدا به نظر خواننده می رسد، موضوع دستکاری افکار عمومی ست، اگر قرار باشد برای هر امر خطیری تصمیم گیری عمومی داشته باشیم، چطور مطمئن باشیم که کسی به هدف تحت تاثیر قرار دادن، اطلاعاتی جهت دار یا حتی غلط را به خورد تصمیم سازان نمی دهد؟ واقعیت این است که نمی توانیم مطمئن باشیم. نویسنده هم تنها شرایطی را بر می شمارد که در آن می توان به برآوردی واقعی از آرا مردم در یک گروه رسید. او چهار شرط را برای تحقق «دانایی توده ها» بر می شمارد: اینکه همه افراد حق داشتن نظر شخصی شان را داشته باشند، ولو اینکه این نظرات عجیب و غریب به نظر برسد. استقلال رای، به این معنی که نظر دیگران تاثیر مستقیم بر تصمیم شان نداشته باشد، تمرکز زدایی، به این معنی که افراد حق داشته باشند در امری متخصص بشوند و کسب اطلاع بکنند، و در نهایت تجمیع، که به معنی سازوکاری ست که بتواند نظرات فردی را در فرآیندی بی طرف تبدیل به نظر جمعی بکند.

نویسنده سپس درباره خطرهای پیش رو توضیح می دهد و مثالی از بازار بورس می زند و شبکه معروف خبری بیزینس، Bloomberg. او توضیح می دهد که در یک آزمون، این نکته آشکار شد که اطلاع گیری وسواس گونه، باعث تصمیم گیری های غلط توسط خبره ترین های بازار می شود. افرادی که تنها روزانه اطلاعات را چک می کردند و قضاوت شان را بر اساس فاکتورهای محدود تری انجام می دادند، موفقیت بیشتری در آزمون بورس کسب می کردند تا کسانی که هر دقیقه پای تلویزیون بودند. او همینطور به اثرات مخرب گفتگوی بیش از حد اعضای تصمیم ساز هم اشاره می کند،‌ و اینکه این موضوع باعث حذف نظرات بسیار دور از مرکز می شود.

در مثال بسیار معروف کتاب، سفینه فضایی کلمبیا در حال بازگشت دچار سانحه شد و تمامی سرنشینان اش در لحظاتی جان باختند. او توضیح می دهد که مطابق تحقیقات صورت گرفته، مشکل در ساختار سلسله مراتبی ناسا بود که حرف مهندسین رده پایین را مبنی بر خطرات بازگشت با آسیب های موجود در حفاظ سرامیکی نادیده گرفتند. او همین طور استدلال می کند که یازدهم سپتامبر به این دلیل غیر قابل اجتناب بود که شاخه های امنیتی دولت، تمایلی به اشتراک اطلاعات نداشتن و هر گروه تصمیم شخصی می گرفت. او همین طور به جنبه های عاطفی که یک تصمیم برای افراد گروه و احساس تعلق خاطر به آن می تواند داشته باشد اشاره می کند.

و البته نویسنده توضیح می دهد که این شیوه تصمیم سازی، تنها در شرایط خاصی جواب می دهد، مثلا وقتی شما مبتلا به بیماری سختی شده اید، آیا نیازی هست که از اعضا خانواده یا دوستان نظرخواهی کنید که پیشنهاد پزشک مبنی بر عمل جراحی را بپذیرید یا نه؟

برای من کتاب دربر دارنده نکات بسیار آموزنده ای بود. بزرگ شدن در کشوری که فرهنگ و سیاست اش یکپارچه استبدادی ست و مهم ترین روشنفکران معاصرش به دموکراسی با دیده تردید نگاه کرده اند، فرد را نسبت به جمع بی اعتماد می کند. چند ماه پیش که کابینه دولت کانادا به دلیل زیر فشار قرار گرفتن از سوی اپوزیسیون استعفا کرد، دوستی با دلخوری می گفت که این هم شد کشور؟ من گفتم فکر می کنم که دموکراسی یعنی همین. مشکل دارد و سختی دارد و بالا و پایین دارد، ولی هیچ مرحله ای ش را نمی شود حذف کرد. نمی شود به شیوه اصلاح طلبان و نواندیشان مذهبی، نوع دینی اش را اختراع کرد. سازوکاری دارد که حذف هر مرحله ای ش ، باعث عوض شده نتیجه اش می شود. به دوست ام اطمینان دادم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و مملکت بر خلاف ایران که با یک شایعه سرماخوردگی رییس جمهور به لرزه می اوفتد، هیچ توجهی نخواهد کرد. چنین هم شد، چند ماه بعد هم نخست وزیر مستعفی با قدرت بیشتر برگشت تا برنامه هایش را ادامه بدهد. فکر می کنم این باور من به دموکراسی تا حدودی ناشی از این کتاب بوده.

موضوع فرهنگی دیگری که کتاب شاید بتواند برای ایرانی ها داشته باشد، بحث نخبه گرایی و تخصص است. منظور من طنز تلخی همچون تخصص عالمان دینی در امر حکومت داری نیست که به شایستگی نشان دادند از همه در جامعه کمتر محق به داشتن این سمت ها هستند. منظورم تکیه کردن به نظر متخصص است که در ایران ناشی گری و سادگی تلقی می شود. ما ایرانی ها اصولا قبول نداریم که کسی ممکن است در زمینه ای بیشتر از ما بداند. ریشه اش شاید در بدبینی تاریخی قومیت های ایرانی نسبت به هم باشد یا شاید هم به بیگانه ستیزی بیمار گونه مان، ولی نتیجه اش این می شود که تقریبا در هیچ زمینه ای نظر متخصصین را قبول نداریم، حتی در زمینه مذهب. این کتاب توضیح می دهد که جایگاه «نظر متخصص» در جامعه مدرن کجاست.

جیمز سورویکی دانش آموخته تاریخ ایالات متحده است و برای نشریه های مطرحی چون نیویورک تایمز می نویسد و در سال ۲۰۰۲ هم یک کتاب پرفروش دیگر داشته است. توصیه می کنم این کتاب را حتما بخوانید.

داستان موفقیت

کتاب «اعجوبه ها: داستان موفقیت» نوشته ملکوم گلدول کانادایی را به تازگی به پایان بردم. راستش را بخواهید وقت دست گرفتن اش به شدت مشکوک بودم که یکی از همین کتاب ها چرت پرت کمک به خود است، تا وقتی که مصاحبه ای از نویسنده دیدم در تلویزیون که با ارقام و اعداد بازی های فوق العاده ای می کرد.

 

نویسنده این کتاب که در جدول پرفروش های همه دنیا غوغا کرد، موضوع کتاب اش را بررسی «موفقیت» به مفهوم مدرن اش قرار داده است. او از همه رده ها و همه جوامع مثال هایی را در کتاب آماده کرده است تا پیش فرض اش را به اثبات برساند: برداشت آمریکایی ها و احتمالا همه دنیا، از موفقیت ناشی از یک افسانه است. اینکه برای موفقیت نیازمند انبوهی از استعداد هستیم و تلاش روزمره.

او با تیم نوجوانان هاکی کانادا شروع می کند و به سادگی نشان می دهد که هرچقدر هم که تلاش کنید، روز تولد شما تعیین کننده است که هاکی باز خوبی خواهید شد یا نه! به این دلیل که مربی ها ترجیح می دهند کسانی را انتخاب کنند که از نظر قانون در سن قانونی باشند و با این حال، چندماهی از بقیه بزرگ تر باشند. در ادامه به موفقیت مخترعین زبان های کامپیوتری و روسای کنونی غول های دنیای دیجیتال می پردازد و باز نشان می دهد که اینکه بیل گیتس، صاحب مایکروسافت شده، با اینکه بی تاثیر از تلاش او نبوده، ولی وابستگی کاملی به محل زندگی اش و همین طور تاریخ تولدش داشته: خانواده گیتس از طبقه متوسط بودند و وقتی او در مدرسه بود کمک کردند تا مدرسه یک ترمینال بخرد و او بتواند برنامه نویسی کند، خانه شان از محل بعدی که گیتس بخش عمده تجربه برنامه نویسی اش را کسب کرد تنها چند دقیقه راه بود و این ترمینال بین ساعت ۳ تا ۶ صبح فقط قابل استفاده بود! او همین طور نشان می دهد که اریک اشمیت، بیل گیتس، استیو بالمر و استیو جابز، همه بین سالهای ۱۹۵۵ و ۱۹۵۶ به دنیا آمده اند.

نویسنده در ادامه توضیح می دهد که برای اینکه در زمینه ای موفقیت ممکن بشود، بی شک نیاز به برخی خصوصیات هست، مثلا برای بسکتبال بازی کردن نیازی به قدی بالاتر از ۵فوت و ۹ اینچ هست. و افزایش قد بی شک به موفقیت بیشتر می انجامد ولی همانطور که انتظار می رود، از حدی فراتر، این افزایش تاثیری در موفقیت نمی گذارد. مایکل جوردن ، ستاره همه قرون و اعصار بسکتبال، تنها ۶ فوت و ۷ اینچ قدش بود. در مورد آی کیو هم چنین وضعیتی را در موسیقیدانان نشان می دهد و سپس به نتیجه ای طلایی می رسد: سوای از زمینه های فردی، نیاز به فاکتوری بسیار بسیار اساسی است: تجربه و تمرین کافی. او سپس تخمین می زند که برای «استاد» شدن در یک زمینه نیاز به ۱۰هزار ساعت تمرین در یک کار هست. بسته به اینکه روزانه چقدر تمرین کنید،‌این مهم با ۵ تا ۱۰ سال تمرین به دست می آید. او سپس این مثال ها را به همه عرصه ها می برد و به نتیجه مشابهی می رسد: بنیانگذار سان مایکروسیستمز، دقیقا ۱۰ هزار ساعت برنامه نویسی کرده بود، دست چین شده های مدرسه موسیقی، ۱۰ هزار ساعت نواخته بودند و از همه جالب تر، بیتل ها، سلطان های بی رقیب موسیقی در سالهایی که هیچ کسی نمی شناخت شان، در کلوب هایی بی نام و نشان در هامبورگ شبانه روزی کنار هم می نواختند و این تجربه جمعی ۱۰ هزار ساعته را کسب کردند. او در ادامه می گوید که تمرین شرط اساسی است ولی اینکه برای چه تمرین کنید هم به همین اندازه مهم است، اینکه کسانی پیشاپیش بدانند که دو دهه بعد در زندگی نیاز به چه تخصصی دارند که در آینده قرار است پرتقاضا بشود بیشتر به پیش گویی می ماند و از کسی ساخته نیست.

اگر همین مقدار راضی تان نکرده تا کتاب را به دست بگیرید، می بایست بگویم که در ادامه او به عوامل تعیین کننده موفقیت کودکان در خانواده ها می پردازد، گذری به یکی از ناکام ترین نابغه های ایالات متحده می زند و در پایان، نشان می دهد چطور خودش محصول یک مجموعه از شرایط خوب ، زمان خوب و احتمالا شانس بوده است.

 

پیش از خواندن این کتاب هم معتقد بودم که همیشه اوضاع به شکلی که می خواهیم پیش نمی رود و این یک امر قطعی ست در طبیعت. ولی این کتاب، علاوه بر رویکردی که به نابغه ها و اعجوبه ها دارد،‌باعث می شود که دیدگاهی آسانگیر تر نسبت به دنیای اطراف مان داشته باشیم. از این نویسنده کتاب های خوب دیگری هم در دسترس هست که تصمیم دارم بخوانم. خواندن این کتاب را هم قویا توصیه می کنم اگرچه مطمئن نیستم که در ایران ترجمه شده باشد.

اپوزیسیون ما و سوری ها

در اخبار می خوانیم که سوریه صحنه تظاهرات چندصدهزار نفری در شهرهای دور و نزدیک اش است. منابع متنوعی می گویند که جمهوری اسلامی در سرکوب مخالفین به دولت بشار اسد کمک می رساند. یکی دو نکته جالب:

– مرغ همسایه به واقع برای ایرانی جماعت غاز است. آقای خامنه ای در حالی که قدمی به عقب نگذاشته از زمان بروز اعتراضات،‌به دولت اسد توصیه می کند که کنفرانس آشتی ملی، ولو به صورت نمایشی برگزار کند. احتمالا مشابه کاری که جمهوری اسلامی در ساخت اپوزیسیون بدلی خارج نشین انجام می دهد،‌ولی در وضعیت اضطراری. معلوم نیست که خامنه ای دوست نادان اوباش اسد است یا دشمن دانایش

پیرمرد هشتاد ساله که سالهای فراوانی در مخالفت سیاسی با رژیم اسد ها در زندان گذرانده، رسا تر از همه مردم خیابان می گوید رژیم اسد کشور را به گروگان گرفته و ما خواهان بازپسگیری اش هستیم. او در راس گروهی ست که با گردهم آیی در استانبول، در تلاش برای براندازی رژیم اسد است. کشته های تایید شده در سوریه تا به امروز ۱۶۰۰ نفر بوده است. کشته های انتخابات ایران یک دهم این رقم بود و در حالی که حتی همین رقم هم بر کسی روشن نبود،‌پیرمرد هشتاد ساله ای که او هم به جرم مخالفت سیاسی سالهای فراوان در زندان گذرانده بود، نصیحت می کرد که با رژیم مصالحه کنید. تا لحظه مرگ اش هم بر سر حرف اش ماند و ضدبراندازی بود.

اوضاع سوریه از همه اوقات غیرقابل پیش بینی تر است و در واقع، امروز همه توافق دارند که سوری ها می دانند که چه نمی خواهند ولی نمی دانند که چه می خواهند (مشابه وضعیتی که برای انقلاب بهمن توصیف می شود). با این حال، رمز پایداری جمهوری اسلامی را شاید باید در اپوزیسیون اش یافت که به اعتراف خودشان، بیش از همه برای نظام مفید بوده اند. اپوزیسیون حکومتی ایده اپوزیسیون نقاد را به چنان ابتذالی کشیده اند که نقش اپوزیسیون انگار نصیحت و موعظه لوییاتان دولت است.

متافیزیکِ جادو

اخبار روزانه ایران از رمال و جن گیر و کف بین ورم کرده است. ایضا از آدم هایی مذهبی که با حالتی ترسخورده، از باطل بودن این روش ها حرف می زنند. ظاهرا کسی از مذهبیون، منکر اثرگذاری این روش ها نیست، تنها از اینکه دست نااهل افتاده شاکی اند.

اگر فکر می کنید که هراس اسلام گرایان از جادو چیز یگانه ای است، سخت در اشتباهید، خالق هری پاتر، جی کی رولینگ،‌علی رغم اینکه بارها تاکید کرده که یک مسیحی مومن است، از سوی ریز و درشت کلیسا و مومنین متهم به ترویج خرافه و جادو شده، بله درست خواندید، نویسنده کتاب کودکان متهم به ترویج خرافه! اما این همه اش نیست، جوزف رتزینگر، که امروز به نام پاپ بندیکت می شناسندش، پیش از رسیدن به این منصب الهی، در اظهار نظری گفته بود که کتاب های هری پاتر، «باعث فساد در ایمان مسیحی» و مضر به مبانی مسیحیت است.

از کنار هم گذاشتن این دو، نتیجه ای مشکوک می توان گرفت: مومنین یا باور دارند که جادو، به اندازه ایمان در امور دنیوی موثر است، یا اینکه به خوبی توجه دارند که هر دو به یک اندازه بی اثر است. در هر دو صورت، رفتارشان قابل فهم است: اگر رقیبی به قدرت سلک ما در میدان باشد، ممکن است مومنین از راه بدر شوند، و در حالت دوم ، اگر جنس دیگری در بازار باشد، توان تشخیص مومنین بالا می رود.

ایرادی که بسیاری از روشنگران جریان نو الحادی به باورمندان می گیرند، زندگی کردن با دو مجموعه کاملا متناقض از ارزش هاست: برای محک زدن کتاب کودکان، می شود گفت که حرف زدن از هرچیزی ممکن است منجر به واقعیت پیوستن اش بشود، به خدای ادیان ابراهیمی که می رسیم اما، پیش از حرف زدن درباره اش، وجودش فرض گرفته شده است. تفریح مردم با قضا و قدر(کف بینی) نام اش می شود «جادو»، توضیحاتی مفصل درباره جن و آداب و رسوم و رگ و ریشه اش می شود «متافیزیک». در هر مطالعه جدی انسان شناسی، خویشاوندی ادیان با خرافه پرستی و جادو گری و آیین شمنیسم، پیش فرض گرفته می شود، در حالی که آشکارگویی چنین حرف هایی در سرزمین مومنین عواقب خطرناکی دارد.

در بازگشتی به زندگی روزمره ایرانیان، می شود پرسید که حرف پاپ با نماینده ولی فقیه ای که می گوید که رییس دفتر ریاست جمهوری، از طریق ریاضت کشیدن به نیروهایی رسیده چقدر تفاوت دارد؟ شاید پاپ بر خلاف عموزاده های سامی مسلک اش این قدر عزت نفس دارد که ترس اش را از «جادو» پنهان کند.

این مطلب پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

فرهنگ شفاهی و عقل مدرن

محمد قائد می گوید در ایران فرهنگ شفاهی غلبه دارد ، می شود مثال های زیادی برایش پیدا کرد ،‌احمد فردید درسخوانده بود و احتمالا مدرک اش را هم گرفته بود و پیروان علی شریعتی هم «دکتر»‌از دهان شان نمی اوفتد. با این حال این دو نفر که نماینده فکری دو جناح اصلی اسلام گرایی موجود در ایران هستند، هیچ یک به خود زحمت نوشتن ندادند. شریعتی چیزهایی نوشت ولی آنچه از او بیش از همه خوانده شده، پیاده سازی های نوار های سخنرانی اش است. احمد فردید از بیخ منکر کتابت و مصاحبه و کلا هر روشی بود که بشود ادعاهایش را وزن کرد.

در مغرب زمین هم رسم است که سخنرانی کنند، بیشتر در کنفرانس های تخصصی و حول موضوعات مشخص. اما سخنران اصولا به این دلیل دعوت می شود که چیزی نوشته و کاری کرده، سالیانی هم هست که موسساتی تلاش می کنند روشنفکران عرصه عمومی را بیشتر پشت تریبون بیاورند. دانشگاه اریزونا با شبکه علم و کنفرانس های تد،‌ از این جمله اند. جریان نو الحادی (new atheism) با بهره گیری از وب ۲.۰ و شبکه های اجتماعی، سخنرانی ها و جدل هایی که معمولا تعداد اندکی بیننده و شنونده دارد را به میلیون ها نفر در جهان عرضه می کنند و هر یک از چهره های این جریان نامشان میلیون ها بار در یوتیوب یافت می شود. این سخنرانان البته بدون استثنا، کتاب هایی بحث برانگیز نوشته اند و توجه گروهی قابل توجه را ابتدا در حلقه تخصصی خودشان جلب کرده اند تا به پای تریبون برسند. اما چطور می شود که کسی در ایران یک کتاب نمی نویسد ولی پیاده سازی سخنرانی هایش سالها زمان می برد؟ راز این صعود کهکشانی از ناکجاآباد به تریبونی با بلندگوهای گوشخراش در چیست؟

به گمان نگارنده موضوع در همین فرهنگ شفاهی است،‌اینکه کسی از بچگی پای منبر بزرگ می شود و کلاس درس را هم بر اساس منبر و مکتب خانه اداره می کنند، درست است که خلاقیت را در کودک نابود می کند،‌ولی به شکلی متناقض، یک منبر روی تمام عیار هم تولید می کند. انسان توان تقلیدی بسیار بالایی دارد به شکل ذاتی، ولی آفرینش کیفیتی بالقوه و پرورشی است. برای همین است علی رغم میلیون ها ساعت موعظه، اتفاق خاصی در مملکت نمی اوفتد. فرهنگ کتبی اولین قدم در نزدیک شدن به عقل مدرن است.

این مطلب با تغییر جزیی در تیتر، پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

برزخیان زمین

کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین: نجوا و فریاد ها در برخورد فرهنگها» رساله دوم محمد قائد است بعد از دفترچه خاطرات و فراموشی که اینجا به معرفی اش پرداختم.

در مقایسه با دفترچه خاطرات و فراموشی، تنها ۶ مقاله است با یک طرح بحث و یک فرود. کتاب در سال ۱۳۸۹ بعد از سالها پشت در وزارت ارشاد ماندن به نشر رسیده است (نوشته مولف در ابتدای کتاب که قاعدتا می بایست کمی پیش از انتشار به کتاب اضافه شده باشد تاریخ ۱۳۸۷ را دارد!). محمد قائد می نویسد دلیل انتشار این کتاب بحثی بود که با صعود اصلاح طلبان که قرابت اندیشگی با جریان نواندیشان دینی داشتند، در گرفت با نام «گفتگوی تمدن ها». از دید او، مشکل اساسی در این طرح، نادیده گرفتن جریان دینامیکی است که قرن هاست میان تمدن ها جریان دارد و گفتگو، تنها یکی از ابزارهایش است. با این حال در این کتاب مطابق روش قائد، نقب هایی به جامعه شناسی ایران و همین طور موضوعات بسیار حساس سیاست ایرانی زده خواهد شد تا تصویر ارایه شده، به واقعیت نزدیک تر باشد. از میان جملات نغز طرح بحث: « آموختن، اختیاری ست اما دانستن ارادی نیست» «اگر ظلم از کفر بدتر باشد، جهل از هر دوی آنها بدتر است». مدعای بحث به شکل خلاصه این است: به جای گفتگو با دیگر تمدن ها و احتمالا ارشادشان، ضروری تر است خرده فرهنگ های ایرانی، با یکدیگر به گفتگو بنشینند به جای اینکه مرتب در نزاعی فرسایشی در صدد نابود کردن همدیگر باشند، وقتی که همه شواهد نشان از آن دارد که چنین امری ممکن نیست. در جایی دیگر، محمد قائد نوشته بود که در پی سقوط نظام شاهنشاهی ایران، همه در حال ترسیم جامعه آرمانی شان بودند اما سئوال اساسی که مغفول ماند این بود که جامعه مطلوب چه کسی می بایست مبنای ساخت ایران فردا قرار بگیرد؟ چون به اعتراف او، میان کسانی که در خیابان های یک شهر رفت و آمد می کردند به اندازه ای بود که انگار از سیاره ای دیگر آمده اند. قائد همین طور توضیح می دهد که منظور از «خرده» در خرده فرهنگ ها به هیچ وجه تحقیر نیست بلکه روشن کردن تمایزات است. از نکات شایسته توجه در شباهت ها و تمایز ها میان خرده فرهنگ های ایرانی: «خرده فرهنگ متجدد اعیانی-بورژوایی ایران در اعتقاد به وجود معنویت برتر با خرده فرهنگ بازاری-سنتی تا حدی همسو، اما از جنبه اعتقاد به لزوم اجرای جزییات شریعت و گوش ندادن به موسیقی با آن ناسازگار است». در مقایسه، اقشار متجدد جوامع غربی، معمولا در اعتقاد به معنویت برتر، معمولا تمایزی آشکار با اجزای سنتی جامعه شان دارند. این بخش از طرح بحث به واقع خواندنی است.

سودائیان عالم پندار، بخش اول کتاب اشاره ای به عنوان برزخیان زمین دارد که جایگزینی ست برای «دوزخیان زمین» کتاب الهام بخش انقلابیون از فرانتس فانون. در این بخش موضوع مهندسی اجتماعی مورد بحث قرار می گیرد و مثال هایی چون ساختن یک ملت نو همچون سنگاپور به دست افسران تعلیم دیده مستعمره چیان انگلیسی می آید اما داوری نویسنده درباره آنچه بعدا طالبان نام گرفت و مهندسی اجتماعی شان خواندنی ست، جامعه ای که تنها دو کار درآن مجاز شمرده می شد، طاعت خدا و کشت مخدرات. مضحک است که از این مهندسی اجتماعی که به قضاوت نویسنده، نسخه ای کاملا دینی بود، هیچ یک از نواندیشان دینی نقدی جدی به عمل نیاورد ولی تراژیک است که بساط این تئوکراسی اسلامی، به دست صلیبیون موبور جمع شد نه مسلمانان نواندیش. نویسنده به خوبی اشاره می کند که گفتگوی تمدن ها دقیقا با اصابت بمب های انسانی پرنده به برج های تجارت دو قلو درز گرفته شد، ولی درخشان ترین بخش این نوشته به گمان من، پیش بینی ست که درباره تغییرات شگرف در دنیای عرب رخ خواهد داد. محتمل است که «بهار عربی» همان نباشد که نویسنده پیش از وقوع اش از آن سخن گفته، ولی به روشنی دارای خاصیتی ست که وجه شناساننده تغییر در راه معرفی شده، چرخش نگاه ملامت گر عرب از دشمن خارجی به ضعف های داخلی اش.

در فصل دوم، ابتدا به نقل برخوردی میان روحانی عالی رتبه ایرانی با گورباچوف، اندکی پیش از اوراق شدن سرزمین شوراها برای ابلاغ پیام ایت اله خمینی پرداخته می شود و با فلش بکی تاریخی، ماجرای قتل گریبایدوف، وزیر مختار روس در زمان قاجار و نقش اوباش و فتوای ائمه خودخوانده مرور می شود. همین طور موضوعاتی کمتر خوانده شده از تاریخ معاصر نقل می شود همچون پیشتازی محمد مصدق در اعتراض به قانون کاپیتولاسیون. مدعای این بخش این است که جنگ، امتداد گفتگوی تمدن هاست. جایی که نجواها، بلند و بلندتر می شود و موضوع در پشت میز مذاکره قابل حل نیست، نیرو و عده احتمالا تکلیف را روشن می کند. اما برای این بخش از گفتگوی پرمناقشه، تنها تفنگ چی نیاز نیست، نظمی و نظامی هم لازم می آید که به گمان نویسنده، در این سوی دنیا کم یاب و بلکه نایاب است. نویسنده اشاره می کند که ماشین نظامی، لفظی که برای سازوبرگ نظامی مدرن مغرب استفاده می شود، حکایت از غیرشخصی کردن دعوا دارد، سرباز و تفنگ دار هم کارگزار یک دستگاه است. پدیده های نوین چون کنوانسیون های اسرای نظامی، محصول همین دید هستند. به همین سبب است که با شکست خوردن یک طرف جنگ های میان ملل غربی (دو جنگ جهانی) سرکشی و تمرد وجود ندارد و همچنان با نظمی ساعت وار از دستورات، ولو تسلیم شدن به خصم باشد پیروی می شود. در مقابل در این سوی دنیا هنوز معمول است که جنگ را به شیوه پیشامدرن به پیش ببرند، و آن را با حداکثر هزینه و حداقل فایده به پایان ببرند: تنها وقتی ایران به قطعنامه های پرشمار سازمان ملل در جنگ خود با عراق وقعی گذاشت که پای سلاح شیمیایی به میان آمد و وعده شهادت، تبدیل به قطعیتی فرار ناپذیر شد. با این حال نویسنده تاکید می کند که سلاخی کردن سربازان دشمن، زمانی در مغرب زمین هم رواج داشته و از این جهت، می شود امیدوار بود که زمانی در این سوی دنیا هم منسوخ بشود.

در فصل سوم، تفاوت میان فرهنگ شفاهی (گونه غالب فرهنگ در ایران زمین) و فرهنگ کتبی مورد توجه قرار گرفته است. در فرهنگ شفاهی، نیازی به ارجاع دادن و به اصطلاح، بیبلیوگرافی نیست. از این جهت، ذهن شرقی به آشفتگی عادت کرده است: « فرماندار انگلیسی مصر:… فقدان دقت، که کار را به آسانی به نادرستی می کشاند در واقع مشخصه اصلی ذهن شرقی ست. اروپایی تا آنجا که بتواند دقیق بحث می کند، بیان او از واقعیت خالی از ابهام است. طبیعتا منطقی است ، هرچند که علم منطق نخوانده باشد، طبیعتا شکاک است و پیش از آنکه بتواند درستی هر گزاره ای را بپذیرد، برهان می طلبد. هوش تربیت یافته اش مثل ساعت کار می کند. در سوی دیگر، ذهن شرقی همانند خیابان های تماشایی اش، به نحوی بارز گرفتار فقدان تقارن است. استدلالش به بدترین نحو درهم و برهم است. گرچه اعراب باستان به درجات اندکی بالاتر در علم دیالکتیک رسیدند، اخلاف آنها مشخصا در قدرت منطق کمبود دارند. اغلب از رسیدن به بدیهی ترین نتیجه گیری ها از مقدمه ای ساده که می تواند حقیقت را به آنها نشان بدهد در می مانند.» مفهوم شرق شناسی و منتقد شهیر اش ادوارد سعید در این مقاله مورد بررسی قرار می گیرد و اعتراضاتی که او نسبت به شرق شناسان وارد کرده به ترازوی داوری سپرده می شود. در ادامه به واکنشی که مولف شرق شناسی از سوی خاورمیانه ای ها در پی انتشار خاطرات اش دید، اشاره می شود و پاسخ او که به شکلی طعنه آمیز می توانست پاسخی به کتاب خودش سه دهه قبل تر باشد.

فصل چهارم، با بازگویی جنجالی که از داخل یک خانواده سنتی ایرانی تبدیل به اسباب شرمندگی ایرانیان در جهان شد، با کتاب خاطراتی که تبدیل به فیلم شد پرداخته می شود. اختلاف های عمیق فرهنگی، چیزی نیست که بشود با متر امروز سنجید، اما همین امروز هم، ظاهرا اختلاف میان خرده فرهنگ های ایرانی به قدر کافی زیاد هست: در بازتولید شرایطی که منجر به جنجال دکتر محمودی و همسر فراری اش شد، نویسنده توضیح می دهد که بسته به اینکه این پرونده (مرد تندخو و کتک زن) در کجای ایران مورد بررسی قرار بگیرد رای دادگاه متفاوت است.

فصل پنجم، مقاله ای با موضوعی مرتبط به امروز ایران است: اصلاحات دینی، به عنوان مبحثی درون فرهنگی. شخصیت علی شریعتی، به عنوان پدر فکری نوگرایی دینی بررسی شده است. قضاوت هایی از این دست شاید جدل انگیز باشند:«آنارشیسم و نیهیلیسم بیشتر حالاتی عاطفی اند تا نظریه هایی متکی به تجربه» با این حال، نگاهی منتقدانه به شریعتی بدون بررسی منطقی نوشته هایش که بیشترشان پیاده سازی هایی از سخنرانی های پرشور برای قشرجوان بوده است ممکن نیست. نویسنده توضیح می دهد که مسن تر ها تحویل اش نمی گرفتند و علمای شیعه برای تکفیراش امضا جمع کردند. «اندیشمند»ی که به وفور از الاغ و مردکه و نره خر و پفیوز استفاده می کرد، یحتمل اگر زنده می ماند مجبور بود به همفکران اش در تبعید بپیوندد، اگر توسط ماشین اعدام مذهبیون از سر راه برداشته نمی شد. از بخش های درخشان کتاب، «برخورد انتقادی به خدا» است. نویسنده کنایه آمیز توضیح می دهد که حرف از داشتن آزادی های مذهبی برای باورمندان، بدون آزادی سیاسی برای ناباوران، به شوخی می ماند. اشاره بسیار کوتاهی در انتهای مقاله به فرزند آیت اله حائری می شود و تلاش او در نگاه کردن به فرهنگ خود از بیرون. داوری نهایی مقاله هم در نوع خود جالب توجه است: دین سنتی، بهتر است در جایگاه تقیه بماند، نوگرایان هم در موضع سخنرانی. هر آنچه نوگرایان پیش می گذارند توسط سنتی ها ظاهرا پس زده شود و در عوض آرام آرام مورد قبول واقع شود.

فصل ششم از بهترین مقالاتی است که خوانده ام. سه روزی که همچنان ایران را تکان می دهد، با اشاره به فاصله میان کودتای ناکام ۲۵ مرداد و واقعه ای که نویسنده تلاش می کند از کلمه ای فاقد داوری برایش استفاده کند از ضروری ترین خواندنی ها برای کسانی است که می خواهند با تاریخ معاصر ایران آشنا بشوند. ترجیح ام این است که به جای توصیف اش، توصیه به خواندن اش کنم.

در پایان، اشاره می شود که نبرد میان خرده فرهنگ ها در همه جا در جریان است، اما در ایران به دلیل دست بالا نداشتن هیچ یک از خرده فرهنگ ها، برخلاف مغرب زمین که یک خرده فرهنگ به مثابه تنه است و مابقی شاخه هایش هستند، نبرد ابعادی وسیع تر می یابد. این خرده فرهنگ های ایرانی دوایری با برهم افتادگی هایی هستند اما مرکز های متفاوت دارند.

کتاب توسط طرح نو منتشر شده است و در کتاب فروشی های ایران قابل خریدن است. متن خوانا و کیفیت نشر با توجه به شرایط ایران قابل قبول است. اگرچه به مانند دفترچه خاطرات و فراموشی، فکر می کنم بهتر می بود یک نسخه از جلد کاغذی و یک نسخه از جلد اعلا با کیفیتی بالاتر می توانست زینتی بهتر برای کتابخانه باشد. همانطور که از جناب قائد قابل انتظار است، کتاب بسیار کم اشکال از نظر غلط های تایپی است و به جز یکی دو مورد در متن و یک مورد در صفحه آخر در املای کلمه whisper، به شکل غیر قابل انتظاری ایرانی نیست! سرکش گذاری در متن ایده بسیار خوبی ست، مثلا شخصا شیوه صحیح خواندن عنوان مقاله دوم را نمی دانستم، با این حال کسره ها معمولا در خط پایینی وارد می شوند و گاه تمرکز بر نوشته را مشکل می کنند.

کتاب به مانند نوشته های دیگر جناب قائد، سبکی یگانه و حرفی بدیع دارد. بخش عمده ای از نگاه انتقادی، به انسان نسبتا مبهم خاورمیانه ای، یا حتی به عرب معطوف است با این حال سخت است به این فکر نکنم که همه این انتقادات به انسان امروزین ایرانی هم وارد است. طنز بُرنده قائد در جای جای کتاب باعث جذاب شدن هرچه بیشتر نوشته است، در باب مشکلات مزمن اقتصادی این سرزمین ناظرانی گفته اند که پولدار ها منصفانه تر (بیشتر) مالیات بدهند و پایین دستی ها هم صادقانه (بیشتر) کار کنند، چنین داوری در نظر ایرانی از ابتدا مردود است. داوری جناب قائد درباره مردمان ایران زمین به نظرم به واقعیت و انصاف بسیار نزدیک است: مردمانی که از داشتن مربی قابل محروم مانده اند، اما از همسایگان شان نه خیلی عقب اند و نه خیلی جلوتر. اگر رفتار غیرمنطقی انسان ایرانی ناشی از ناآموختگی اش باشد دست کم می شود امیدوار بود که این نقیصه قابل جبران است.

توصیه می کنم حتما کتاب را تهیه کنید و آن را بخوانید. شخصا کتاب را نگه داشتم به امید روزی که آن را به امضای جناب قائد بیارایم.

زیارت قبور

سال گذشته در تابستان ولرم لندن به دیداری از شمال شهر رفتیم. بخش شمالی شهر حالتی حاشیه ای ولی اعیان نشین دارد. محله ها پاکیزه و مغازه ها با فاصله زیاد و البته خانه های ویلایی و بزرگ. علاوه بر پارگ جنگلی وسیع Hampstead Heath که در محله به همین نام است، قبرستانی نسبتا قدیمی هم بر فراز تپه های مشرف به این محله است. این قبرستان یک میهمان دایمی بسیار مشهور دارد و چندین و چند میهمان جالب. نام قبرستان Highgate cemetery است و دو بخش شرقی و غربی دارد. برای رسیدن به این قبرستان ما به سبک زیارت های قدیمی با پای پیاده تپه با شیب تند را بالا رفتیم، چون وسیله نقلیه که نداشتیم و خط اتوبوس هم در کار نیست، می بایست مسافتی طولانی را اول برای رسیدن به های گیت طی کنید و چون ورود تنها از بالاترین دروازه قبرستان آزاد است، طی طریق کنید.

محله ای آرام، پر درخت و البته بسیار زیبا. جا به جا میان خانه هایی که علی رغم قدیمی بودن به خانه های مرکز شهر شبیه نیستند، عمارت های زیبا و بنای کلیسایی می بینید.

در راه بالا رفتن از تپه، قبرستان در کنار خیابان است و تنها با نرده های فلزی از آن جدا شده است. سنگ قبرها در این بخش کاملا توسط پوشش گیاهی سبز شده اند و آثار تخریب کننده آب و هوا به خوبی برویشان پیداست. این بخش را غیرقابل رفت و آمد کرده اند و راه های میان قبر ها را هم سبزه و گیاهان به تصرف خود در آورده اند.قبرستان در بالای یک تپه قرار داد و بر اساس خیابانی که از میانش رد شده، به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شده است. ما تنها از بخش شرقی دیدن کردیم. انجمنی برای حفظ این قبرستان تشکیل شده به نام دوستان قبرستان های گیت، و از کسانی که مایل به بازدید از قبرستان هستند و کسی را در آنجا دفن شده ندارند مبلغی که فکر می کنم ۷ پاوند بود دریافت می کردند.یک دفترچه راهنما هم می فروختند که نشان می داد هر قبری کجاست. همه بخش های قبرستان بروی عموم باز نیست ولی بعضی جاها را با قرار قبلی می توان بازدید کرد. مقبره های باشکوه، در ابتدای در ورودی و به اصطلاح بر راه، خودنمایی می کنند که مربوط به نجیب زاده های انگلیسی و خانواده هایشان هستند. ظاهرا چنین جاهایی به دلیل اکازیون بودن بسیار قیمتی ست.

در این قبرستان همه جور آدمی میهمان ابدی شده است، داگلاس ادمز، خالق «راهنمای گردشگران کهکشان» ، مری ان کراس، رمان نویس با نام مستعار جورج الیوت، رالف میلیبند، سیاستمدار و پدر دو برادر میلیبند، هربرت اسپنسر فیلسوف، مایکل فارادی فیزیک دان مشهور و فرهاد بازفت، نویسنده ایرانی انگلیسی که به اتهام جاسوسی توسط رژیم صدام حسین اعدام شد.

این نام ها تنها بخشی از میهمانان هستند ولی می بینید که همین مقدار هم شایسته توجه است. اما دلیل شهرت این قبرستان به دلیل میهمان دیگری ست که به خاطر حضورش دو بار تلاش برای بمب گذاری قبرستان شد در میانه دهه هفتاد. این میهمان کم حرف (به مانند مابقی میهمانان)، کارل مارکس، صاحب اثر گرانسنگ «سرمایه: نقد اقتصاد سیاسی» و مانیفیست کمونیست و پدر مکتب مارکسیسم است. قبر مارکس مزین به یک سنگ قبر بزرگ گرانیتی به ارتفاع نزدیک به دو متر است و تمثال تراش خورده سنگی از خود مارکس برویش قرار دارد. بروی سنگ قبر با خط طلاکوب نوشته : کارگران جهان متحد شوید.

پای سنگ قبر هر روزه چند شاخه گل می گذارند و در دو طرف اش شمع روشن می کنند. برخلاف بسیاری دیگر قبرها، نرده ای جلوی اش کشیده اند اگرچه اغلب اوقات افراد کنار قبر می روند تا عکس بیاندازند. نکته جالب توجه دیگر، یادگاری نوشته هایی ست که بروی تکه ای کاغذ نوشته می شود، غالبا خطاب به میهمان شهیر، ولی گاه هم به قلمروی زندگان. به جای کنده کاری بروی سنگ قبر و درخت، ترجیح می دهند با خط خوش بروی کاغذ پیام شان را منتقل کنند. کاغذهای تا شده را معمولا لای درز سنگ ها می گذارند یا در دو طرف سنگ قبر.

بروی سنگ مرمرین نوشته شده که همسر ، فرزند و نوه او هم در همین جا میهمان اند. پایین سنگ قبر هم جمله ای دیگر از مارکس است:«فلاسفه تنها توانسته اند به اشکال گوناگون، جهان را توضیح بدهند، مهم اما تغییر دادن اش است». روحیه انقلابیگری و عملگرایی در همان خلوت قبرستان هم شما را تحت تاثیر قرار می دهد.

زمانی که مارکس به سال ۱۸۸۳ فوت شد، این قبرستان شهرت امروز را نداشت و در واقع یکی از هفت قبرستانی بود که به جهت افزایش بهداشت شهر لندن در حومه اش برپا شده بود. امروز اما این قبرستان شهرتی به سبب میهمانان اش یافته است، اما بامزه ترین میهمان، منصور حکمت، رهبر سابق حزب کمونیست کارگری ایران و پدر معنوی کمونیست های ایرانی ست. با او از زمان رونق شبکه های ماهواره ای و نطق های آتشین اش علیه همه کس و همه چیز آشنا بودم و می دانستم که در لندن فوت شده ولی نمی دانستم که او را به سبک شیعه اثنی عشری کنار مراد اش خاک کرده اند. حکمت یک ماتریالیست بود ولی خوب به سبب خوی ایرانی، شاید کاسبکاری مجبورش کرده باشد برای محکم کاری هم که شده، نزدیک کسی خاک بشود که بعدا شفاعت اش را بکند. ما را از «خویشتن خویش» ظاهرا هیچ گریزی نیست.

اگر به لندن سر زدید و حوصله دیدار از اعیان نشین های شمالی شهر را داشتید، این قبرستان و محله های مجاورش را از دست ندهید. به ما که همراهان اجازه خواندن حتی یک فاتحه و زیارت عاشورا برای هموطن مان را ندادند!!

این سفرنامه تقدیم می شود به داریه عزیز 

اندلس حزب الهی ها

در شرایطی که تک های ریاست دولت کودتا به صورت روزانه نیازمند پاسخگویی از سوی انصار بیت رهبری است،‌خبری عجیب اسباب تامل است. یک مرجع تقلید، لغو حکم اعدام یک برنامه نویس وب را «دردناک» می خواند و به صورت ضمنی قوه قضاییه که محتملا از شاگردان خودش پر شده است را تهدید می کند تا یک نفر دیگر را بالای چوبه دار بفرستند. امتیاز ویژه روحانیت در حکومت جمهوری اسلامی پیش فرض گرفته شده است و ایشان شهروندان درجه یک در تمایز با مکلاها به شمار می روند. اما اینکه مراجع تقلیدی که روزی لباس قاضی شرع پوشیدند تا مخالفان را فله ای درو کنند تا حکومت الله بر این سرزمین برقرار شود، حالا مجبور باشند دوباره راسا اقدام کنند هم از آن بدبیاری هاست. استقلال قوا، بزکی ست در حد صندوق رای، که با بی آبرویی های دولت کودتا دیگر لزومی به حفظ اش دیده نمی شود.

ظاهرا سفارشات دفتر آیت الله مفید نیوفتاده و مجبور شده اند به امر «ملال آور و دست و پا گیر» روند قضایی رجوع بکنند. روزنامه خراسان مصاحبه ای ترتیب داده با «مهندس» سعیدی (در سلسله مراتب جمهوری اسلامی، ایشان ته صف قرار دارند) تا «اسناد» مجرمیت برنامه نویس وب را دوباره رو کنند. جناب مهندس مدعی است که دستگاه قضایی، جلوی فشار کم آورده است. او سردسته فشارآورندگان! را هم خود محکوم به اعدام که زندانی است می داند! مصاحبه کننده اما بی توجه به جان یک انسان، «میخ کوب» جذابیت مصاحبه شده و فراموش کرده بپرسد شما چه مسئولیتی در امر و نهی به دستگاه قضایی دارید. به عکس می پرسد چرا این قدر لفت اش می دهند. از مهندس پاسخ می شنود که ما از قوه قضاییه «مطالبه» داریم. البته مهندس دستی هم در زمینه جرم شناسی دارد و به ما یادآوری می کند که مجازات جنبه هدایتی و جنبه بازدارنده دارد، متاسفانه اعدام شونده از هر دو موهبت قوانین نجات بخش اسلامی محروم خواهد ماند. جناب مهندس ظاهرا همچنان مشتری پروپاقرص وب سایت های مجرمانه محل بحث است، چون سربسته خبر از حوزه های جدید مگو در آنها می دهد. به علاوه هشدار می دهند که برای جلوگیری از موج بعدی، گوشت قربانی این برنامه نویس لازم است. در جمله بعدی اشاره ای فرویدی نهفته است. «مهندس» استفهامی می پرسد مگر اندولسیزه کردن جامعه غیر از این است؟ پیشتر در مطلبی نوشته بودم که سیمای کشور بیش از پیش به کشوری تحت اشغال بیگانه شبیه می شود، حالا صحنه گردان «گرداب»، رفقای حزب الهی شان را به فاتحان مسلمان اندولس غیراسلامی تشبیه می کند (در باب اندوه نوستالژیک از دست رفتن این سرزمین اشغال شده، کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» از محمد قائد برای خواننده علاقه مند مفید خواهد بود).

مهندس سپس فتوا هم صادر می کنند که رد شدن از وب سایت های مسئله دار اشکالی ندارد، یک نگاه برای فرونشاندن آتش درون کفایت می کند، بیشترش از کار و زندگی می اندازدتان. نقل قول از خانم کلینتون با این ادبیات « ما آمدیم چیزی درست کردیم به نام…» هم برای تخیل کردن وزیر خارجه در هیبت یقه آخوندی و ته ریش و انگشتر عقیق و منقطع حرف زدن مناسب است. اندکی بعد مصاحبه کننده که عمق فاجعه را درک نکرده، می پرسد عکس زن هفتاد ساله در گرداب چه می کند. مهندس همه را از دم تیغ می گذراند:«یک سلطنت‌طلب ۷۰ ساله هم کار خودش را انجام می‌دهد و یک‌سری شعارهایی می‌دهد که به ذهن مخاطب جوان نمی‌رسد و اتفاقا چون پیرزن است کسی کاری به کارش ندارد» و البته از شخصی به نام «کلودید رایس» نام می برد که احتمالا نسبت فامیلی دوری با کلوتید ریس، معلم زبان فارسی فرانسوی دارد. ظاهرا به جز مشتی بچه حزب الهی، صغیر و کبیر ضدانقلاب شده اند.

حرف به اینترنت و ای میل «ملی» که می رسد، مهندس دل نازک سفره دلش را باز می کند، گلایه دارد با این همه زحمتی که کشیده اند، این اغتشاش گران چرا به خارجی بیشتر از برادران متخصص حزب الهی اعتماد دارند. آخرش هم البته تاکید می کند که خودمانی سازی کنند بدهند دست همین آقای مهندس که به جای حق پروژه، خود پروژه را میل کنند. در آخر هم «نیاز امروز» مهندس و اعوان اش، این است که همه اغتشاشگران و مخالفین، با ایشان تماس بگیرند تا دست تنها مجبور به حفظ اندولس نباشند.

 

این مطلب پیشتر در «خودنویس»‌منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: